تبليغاتX
شراره

شراره

 

این سئوالی است که من اینروز ها از خودم می پرسم....

من با زندگی خودم چکار کردم؟؟؟؟

غم انگیز است اما انگشت اتهام به سوی خود گرفتن عادت این روز  های من شده است...شاید پاییز است که نشاط را از من گرفته ....هر چه هستم،روز هایی افسرده را می گذرانم...من از عمری که با جناب مادیات فنا کردم پشیمانم...پشیمانم...من با زندگی خود چه کردم...چقدر یک انسان می تواند احمق باشد...چقدر می تواند کلاه همه چیز دانی بر سر بگذارد و زندگی خود را بر باد دهد...چقدر می تواند ساده باشد...و فکر کند که ساده نیست...پانزده ماه از اخرین روز می گذرد و نمی دانم که تا چند وقت دیگر باید در پست هایم از شخصیت مرموز جناب مادیات حرف بزنم...شخصیتی که انچنان هم مرموز نیست...اگر در بحر شخصیتش کنکاش کنی جز یک پوسته ی  تو خالی چیزی نمیشود جست...پنج سال از زندگی ام را برای تربیتش و ارتقائ  روابط اجتماعی اش صرف کردم ....هر چند مربی خوبی بودم و اکنون برای خودش فکر می کند جایی خبری است و مردم هم!!!!اما یک معلم همیشه ترفند هایی را برای روز مبادا نزد خود نگه می دارد!!!تقریبا پدر قانع شده بود که جناب مادیات اصلاح شدنی است... من که زیر و زبر اخلاقش را می دانستم برایم کاری نداشت که کاری کنم که با دوکلمه از من شخصیت واقعی اش را نشان دهد و واژه هایی را که عمری سپری کردم و خون دل خوردم تا از دایره المعرف ذهنش حذف کنم را به یادش بیاورد...نه اینکه گناه از او باشد...گناه از من بود...هیچ کس تغییر نمی کند...اصول اخلاقی در کودکی شکل میگیرد نه در سی  سالگی و حالا سی و پنج سالگی...من زیادی  خوش باور بودم...من با زندگی خودم چه کار کردم....هیچ...من بچه ای بودم که زود عروسک هایم  خاک گرفتند....هر کاری را زود تر از موعودش شروع کردم...همیشه و در هر امری...این هم یکی از ان کار ها بود... که همیشه یک سئوال از خودم میپرسم که این همه مدعی عقل ان زمان کجا بودند؟مگر نه اینکه شاهد و ناظر بر روند زندگی من بودند...پس چرا ان موقع این همه دلیل و منطق عرضه نمی کردند؟اه ،من ادمی نیستم که فرافکنی کنم مشکلاتم را....باز هم می پرسم...من با زندگی خود چه کردم...

+خلق شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388وقت23:23. شراره | |

 

سر پیری و معرکه گیری؟حالا موقع قهر کردنشونه؟دیگه سن و سالی ازشون گذشته....از تو یاد گرفتن؟چطور تو این شرایط گذاشته رفته؟خوب میومد اینجا...چرا رفته اونجا؟ای بابا زشته دیگه این کارا...حوصله  ام سر میره از حرف ها..باز هم گلایه....شانه بالا می اندازم...به من چه رربطی دارد که بقیه چه می کنند...من خودم بیل زنم باغ خودم را بیل می زنم...خداحافظی میکنم...سیستم دفاعی جدیدیست که یاد گرفتم...فرار از میدان نبرد حرف ها و نقل ها...اسمان اصفهان بر خلاف سال های گذشته دست از خساست بر داشته...میبارد...هوسم میگیرد که پیاده روی کنم....دلم برای روز هایی بی دغدغه ام تنگ شده است...گاهی خیلی دلم میگیرد...اگر اشتباه نمی کردم زندگی ام مسیر دیگری را طی می کرد...جایی برای افسوس وجود ندارد...نفس میکشم... در  هر بازدمم غم ها و اندوه ها را بیرون میریزم..مگر تمام میشود.. شاید راوی راست میگوید که به اینجور زندگی عادت کرده ام...دلم می خواهد همراهی داشته باشم برای یک پیاده گام بر داشتن شاعرانه...اما ندارم...خیلی  قبل ها فکر هایم مثل این روز ها شاعرانه بود...اما زمانه  احساسم را به اسارت برد...قانون های دودوتا چهار تا...سرنوشت زندگی ای برایم رقم زد عاری از هر لحظه ی شاعرانه ای...فکرم را جم وجور میکنم اما مگر میشود از همه ی گذشته ام چشم پوشی کنم...چقدر دلم میخواست یکبار هم که شده با  او زیر باران راه بروم..دست در دست...چقدر خیلی چیز های دیگر دلم میخواست...چقدر می توانستیم لحظه ای خوبی با هم داشته باشیم...مثل همان حرف های قشنگی که قولش را میداد...و هر بار پیمان شکنی میکرد...میشکست...مرا..اسمان ابری همیشه مرا غمگین تر می کند... دست سرما صورتم را نوازش میکند...به دست عاری از گرما عادت دارم...دست عاری از عشق...مسافت زیادی را پیموده ام...متوجه گذر زمان و مکان نشده ام... هوس پیاده روی کردنم تمام میشود...جز مرور هزار خاطره ی تلخ چیزی برایم نداشت...باران شراره را خاموش می کند..نه؟؟؟؟؟؟

+خلق شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388وقت0:43. شراره | |

 

خنده دار شده حال و روزم...یک دفعه به هم می ریزم و همه را از خود می رانم ....به همه میگویم تنهایم بگذارید....با همه خداحافظی میکنم...بعد تنها می شوم...حالم بد تر می شود...به قول دوستی که دائم گوشزد میکند که تو مسئول  نیستی انگار مسئول زندگی همه شدم...خودم کم بودم چند نفر دیگر هم باری بر  شانه هایم شدند...معمولا اشخاص در این مواقع از دیگران کمک میگیرند...من همه را از خود دور میکنم و میخواهم به تنهایی همه چیز را عهده دار شوم...وقتی خوب فکر میکنم می بینم که همه به فکر خودشان هستند و من به فکر همه...از درسم ،تفریحم،اعصابم برای همه مایه می گذارم...بعد هم مثل تمام این سال ها فراموش میشود...هرچه با خود کلنجار میروم باز هم نمی توانم که به دیگران فکر نکنم...میگذرد...میگذرد...میگذرد....

+خلق شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388وقت18:59. شراره | |

 
 
پیشنهاد از شهرزاد بود که یه مهمونی ترتیب بدیم.خیلی وقت بود که همه یه جورایی دپرس بودیم.من قبول کردم.سه نفر بیشتر تو لیست دعوتیام نبودن…شیوا …گلفام…نگار…اما لیست دعوتی های خواهرام بالا بود….همه چیز مهیا بود…بیست نفری مهمان داشتیم…تا دیر وقت مشغول تدارک بودیم.از صبح تلفن ها شروع به زنگ خوردن کرد.کنسل….کنسل…کنسل…شیوا پروازش جلو افتاده بود….گلفام میخواست بره خرید عید غدیر!!کنسلی ها بیشتر و بیشتر شد….اخر کارشقایق با دوستش تماس گرفت وگفت هر کس دم دستش رسید بیاره…وگرنه دو هفته غذا داشتیم… شهرزاد اصرار داشت که بی خیال مهمونهای بی ملاحظه بشیم و عشق کنیم…برای من تفاوت زیادی نداشت..استاد 3تارم هم کلام را کنسل نکرده بود…اوضاع خنده دار شده بود…به نگار زنگ ز دم گفتم دیرتر بیاد…مهمان ها یکی کی اومدن…من حتی نمیشناختمشون!از همه قشری بودن…مراسم معارفه که تمام شد کم کم یخ ها اب شد…زیاد بد هم نبود اشخاصی مهمونت باشن که نمیشناسیشون….راحله سیگاری تعارف کرد….گفتم باید برم کلاس …خیلی راحت بود….انگارسال ها من را میشناسه…پکی به سیگارش زد و گفت من فقط تو مهمونی هایی که فقط خانمها هستن سیگار میکشم…یا اگر شوهم برام روشن کنه…احساس کردم رد کردن تعارفش معذبش کرده…خندیدم وگفتم  منم همین طور…میدونی که…اینجور کلاس ها را ادم یکم باید ملاحظه کنه…اهی کشید گفت اره…امان از این ارشاد و ج.ا….هه مشغول پذیرایی از خودشون بودن…

سینا را صدا کردم….ماشین ندارم …منو ببر کلاس…میکاپم زیاد نیست؟سینا حوصله ندارم….زود باش دیر شد…سینا برادریه که همیشه میشه روش حساب کرد….15ساله که باهم زندگی میکنیم…از وقتی بابا و عمو این خونه را خریدن….حوصله ندارم سر کلاس زود نت را میزنم و درس نو را از بر میکنم…مهمان دارم استاد….خوش بگذرد!نگار منتظرم ا ست…وای نگار اگر نمیومدی دق میکردم…نگار هم از دیدن مهمان ها جا می خورد….گیلاس شراب به دستش میدهم…نمیخورم بچه شیر میدم یعنی…یکی انطرف فال قهوه میگیرد…یکی تاروت….عده ای میرقصند….من ونگار هم به شر ایط میخندیم…مامان سر میزند و یرود…خانه را دود برداشته…گیج میزنم کم کم…انگار شراب و قرص های اعصابم با هم نمیسازند…نگار میرود…بچه اش بهانه گرفته…روی کاناپه لمیده  به دیگران نگاه میکنم…شراره چقدر بی بخاری…میخندم….بحث شروع میشه…چکار کردی؟همه مردا یه جورن….اون خوب خوبشونم دسته خنجر یزیده…جرعه ی دیگر…سرم را لابلای دستانم پنهان میکنم….ناراحت شدی…نه ناراحت برای چی؟مگه من وکیل اقایونم؟
رفتی تو فاز غم؟!نه…همهمه میشنوم….به سمت اتاق میروم…روی تخت می افتم….صدای مادر.باز هم افراط کردی؟چشمانم را باز میکنم…یک عالمه چشم نگاهم میکنند….یکی حوله ی خیس به صورتم میکشد….میخوابم….از ان خواب قشنگ ها…مهمان ها رفته اند وقتی چشمم را باز میکنم…با صدای گرمی خواب از سرم میپرد….شارژ میشوم….بابا میگوید شنگولی؟اره…هستم….بابا مهمانی خنده داری بود جات خالی…فردا بریم کوهنوردی؟همه چیز قشنگه این روزا….نتیجه اخلاقی…زانکس با شراب نخورید!

+خلق شده در شنبه چهاردهم آذر 1388وقت23:12. شراره | |

گاهی می نشینم و ساعت ها فکر میکنم که سرچشمه ی هم ی مشکلاتم از کجا اب می خورد....و به این جواب می رسم که نمی توانم به خواسته های دیگران جواب منفی بدهم...گاهی انقدر برایم سخت می شود که روز ها لقمه را دور سرم بچرخانم تا به طرف بگویم که جوابم منفی است و در اخر باز هم نمی توانم خواسته ی خود را به وی بفهمانم و ناچار تن به چیزی میدهم که قلبا راضی به انجام ان نیستم...گاهی می خواهم تنها باشم...کافی است بگویم که می خواهم تنها باشم...تنهایم بگذارید...اما اینقدر دلیل و منطق می اورم و اینقدر جواب پس می گیرم که می گویم به جهنم ....باشد ...قبول...تنها نمی مانم...گاهی فقط یک نه گفتن مرا راحت می کند از همه ی تعلقات...اما نمی توانم نه بگویم....اگر یک بار به کسی جواب منفی بدهم تا روزها عذاب وجدان میگیرم...و جالب اینکه افرادی که از این عادت من سوئ استفاده کردند کم نبودند...در زندگی...در شغلم...در احساسم....که البته هیچکس هم مقصر نبود الا خودم...

+خلق شده در یکشنبه هشتم آذر 1388وقت15:17. شراره | |

به گرد کعبه می گردی پریشان....

که وی خود را در انجا کرده پنهان.....

اگر در کعبه می گردد نمایان...

پس بگرد تا بگردیم.....

در اینجا باده می نوشی...

.در انجا خرقه می پوشی...

چرا بیهوده می کوشی...

در اینجا مردم ازاری ...

در انجا از گناه عاری....

نمی دانم چه پنداری....

در اینجا همدم و همسایه ات در رنج و بیماری....

تو انجا در پی یاری...

چه پنداری کجا وی از تو می خواهد چنین کاری.....

چه پیغامی که با یک زبان گفتن نمی داند....

چه سلطانی که جز در خانه اش خفتن نمی داند....

چه دیداری که جز دینار و درهم از شما سفتن نمیداند...

به دنبال چه می گردی که حیرانی....

خرد گم کرده ای شاید نمی دانی......

همای از جان خود سیری...

که خاموشی نمی گیری...

لبت را چون لبان فرخی دوزند...

تو را در اتش اندیشه ات سوزند....

هزاران فتنه انگیزند....

تورا بر سردر میخانه اویزند.......

+خلق شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388وقت10:57. شراره | |

این حاج اقا را میبینی؟میدونی که اطلاعاتیه....رفته دنبال کارات ...فهمیده تو انتخابات عضو گروهک سبز بودی...رفتی تو سایت های دیگه علیه ن.ظ.ا.م چیز نوشتی!تا حالا نمی خواستم کاری کنم اما حالا ببین چکار میکنم...تو نمی دونی این حاجی چقدر خرش میره....

می خندم...میگم جناب مادیات اون زمانشم که من فعال بودم سبز نبودم...اما خوش حال میشم هر کاری از دستت بر میاد انجام بدی...برو ببینم چند مرده حلاجی...

من تمام مطالب وبلاگت را دارم...که نشون بدم چه شخصیتی داری تو...یادته تو یه پستت نوشته بودی غذات را سوزوندی!!!!این شخصیت منفی تو را نشون میده...من نظر هات و پست هات را همه را ضمیمه پرونده میکنم...من ...من...من...

بازهم میخندم و میگم هر کاری از دستت بر میاد انجام بده...اگر دو کلام سواد داشتی اینقدر دلم برای سفاهتت نمی سوخت....

این سمت و ان سمت میرود...به این زنگ می زند ...به ان زنگ میزند....اول یکم دلم شور می افتد ادمی که من می شناسم راحت پاپوش درست درست میکند برای دیگران....یادم به این می افتد که همی چیز را به یگانه معبودم سپرده ام...رو به اسمان میکنم و از کاینات  می خواهم جناب مادیات را به ساده ترین روش از زندگی من دور کند...کمی ارام میگیرم....

این داستان طولانی تر است....همه را می نویسم...اما زمان میبرد....

+خلق شده در سه شنبه سوم آذر 1388وقت12:51. شراره | |

 
--اگه نیاین  ناراحت میشه....میدونی که چقدر رو شما حساسه...

--اره...اره...میدونم....باشه...هر چند که حوصله ی اون ادمای عجیب غریب را ندارم....

--چی میپوشی؟

--یه لباس متدین پسندانه!با حجاب....

--اره...خوبه...میدونی که چطورن....میکاپت هم ملایم باشه....

--کی من میکاپم غلیظ بوده؟

--یعنی میگم....

--مامان برو اماده شو...این مهمونی به اندازه ی کافی کسل کننده هست....

دو ساعت بعد....

صدای بلند موزیک...چندتا پسر نیمچه سن سال در حال رقص....خانمهای محجبه از لای چادر در حال نگاه کردن....چند دختر جوان با ارایشهای غلیظ لای هزار دست لباس و مانتو و چادر....عرق ریزان...چون مانتو تنم نیست جوری نگاهم میکنند انگار برهنه ام...نگاهم به بار منزل می افتد که ناشیانه پنهانش کرده اند....خنده م میگیرد از چادرفلفل نمکی که روی بطری های مشروب انداخته اند.انگار امشب بطری ها هم مجبورند محجبه باشند....شهرزاد ان طرف نشسته....نگاهمان به هم میافتد....میخندیم....سوژه ایندمان است این مهمانی تا مدت ها...

--اقایون برن بیرون!!!!خانم ها راحت باشند.....

مسن تر ها با شادمانی و جوانتر ها با بی میلی خارج می شوند....کاش من هم مرد بودم تا بیرون میرفتم....ولوله ای میشود....در عرض چند ثانیه همه لخت میشوند....یک اهنگ مبتذل گلپری جان....رقصهایی که بیشتر شبیه حرکات یک شوی  س.ک.سی است تا رقص با موزیک گلپری جوووون.کم کم حالم بد میشود از عشوه گری هاشان ....به شهرزاد نگاه میکنم که چشمانش خیره مانده ...خنده ام میگیرد...غیر از من وشهرزاد و مادر همه تقریبا" لختند....به مادر اشاره میکنم....شانه بالا می اندازد....

صدای جیغی من را به خود می اورد....همه جیغ کشان نعره زنان به طرفی فرار میکنند....کسی زیر دست و پا مانده....یک نفر پیغمبر  را به کمک میطلبد....خلوت میشود....سینا را میبینم که هاج و واج ظرف های غذا در دست ایستاده....به طرفش میروم....

--خوبی؟

--نه....دارم سکته میکنم....اینا چرا رم کردن؟

--مردونگیت را تشخیص دادن....

--کی؟مال من؟مگه قابل تشخیصه؟

لباس هایم را میپوشم....میخندم....مرد ها سراسیمه بالا می ایند...میپرسند چه شده؟سینا دست پاچه توضیح میدهد.....به طرف در خروجی میروم....نیما دنبالم میدود....

--شراره کجا؟

سوار ماشین میشوم....

--با تو ام....کجا میری؟هنوز که تولد تمام نشده....

--چشم ایران را در اوردی با این زن گرفتنت...من حوصلم سر رفت....بگو سرش درد میکرد رفت

-- نرو...ناراحت میشه بهار!

--بعد عذر خواهی میکنم

صدای موزیک به گوش می رسد....گل پری جوووون....بللللله......شهرزاد سوار میشود....مادر می ماند و  گلپری خانم ها......

+خلق شده در شنبه سی ام آبان 1388وقت3:16. شراره | |

داشتم به عکس های سال پیش نگاه می کردم....و فکر می کردم که چقدر افسرده و تحت فشار بودم...هنوز ادمی بودم که به خاطر  فشار ها و تحقیر های جناب مادیات  اعتماد به نفس پایینی داشتم و یادم رفته بود که من هم ادمم!انقدر احساس کم بودن می کردم که تا شش ماه خود را از همه پنهان می کردم....رفتار دیگران نیز طوری بود که گویا من زمانی ادم فوق العاده ای بودم اما اکنون فنا شدم!!!!انقدر خود را دست کم می گرفتم که حتی برای خودم خرید هم نمی کردم!!!ورق برگشت...من از ان طرف در سرازیری افتادم....کم کم اعتماد بنفسم انقدر بالا رفت که کاذب شد...در ان دوره جناب مادیات را به روز سیاه نشاندم....روز هایی که قرار بر این بود که با هم صحبت کنیم ...انقدر به خود می رسیدم و در دیدار ها چنان بادی به غبغب می انداختم که او احساس کم بودن کند...و من دلم خنک شود که دیدی قدر من را ندانستی....این داستان که هر بار جناب مادیات من را ببیند و اشکارا افسوس بخورد که ای دل غافل دیدی چطور تو را به هیچ باختم هم زود برایم تکراری شد....دیدم که تازه دارد طمع می کند که همه چیز به حالت عادی باز گردد....زمان می گذشت و رفتار من کمی متعادل تر شده بود....به مادیات گفتم که پنج سال فرصتی که داشتیم تمام شده و دیگر فکر ادامه نباشد...چون منطق به من میگفت ادامه ی چیزی که تغییری حاصل نکرده اشتباه است...وقتی که حاضر نیستی هیچ تغیییری در زندگی ات بدهی...پس چرا من باید در تصمیمم تجدید نظر کنم؟تا اینکه موج انتقادات و پیشنهادات و نظریات و فرضیات مردم به سویم هجوم اورد و در جایی دلم می خواست تسلیمشان شوم...اما نشدم...صبر کردم...شانه هایم را با بی تفاوتی بالا انداختم و نتیجه داد...چرا که موجی از حوادث جدید برای یک نفر دیگر به راه افتاد و داستان من دمده و قدیمی شد!!!!!اکنون یک هدف دارم...کمی پختگی...و چندین ارزو که برای رسیدن به انها تلاش میکنم...کم و بیش از رفتار های کودکانه ی خود دست برداشته ام و پیش به سوی اینده ای روشن در حال دویدنم....به عکس های جدیدم نگاه میکنم که باز هم شیطنت از چشمانم می بارد و دیگر ان لبخند تصنعی بر لبانم نیست....هیچ کس از داستان من عبرت نگیرد!!!!

+خلق شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388وقت15:44. شراره | |

 
سلام بعد از مدت ها....

تغریبا" همه ی دوستانم از من نا امید شده اند و کمتر سراغی از من میگیرند که صد البته حق دارند...انقدر گرفتار خودم هستم که کمتر وقت می گذارم به نت بیایم....

یک باز سازی روحی در پیش داشتم که وقتم را بسیار گرفت...از تمرینات سخت ورزشی گرفته تا تمرینات سخت تر روحی که مشکلاتم نیز همچنان به قوت خود باقی بود.درس هم که می خوانم کماکان و زندگی میکنم....سپاس خداوند را...

جناب مادیات را هم چند وقتی است ندیدم اما اثرات منفی اش همچنان بر زندگی ام هست..اما دیگر حوصله ی توجه کردن به ان را ندارم...شرایط زندگی ام پیچیده تر شده ...اما من همیشه این پیچیدگی ها را از زندگی می خواستم...هیچ زمانی نبوده که بخواهم یک زندگی نرمال داشته باشم....کمی غافل گیر شدم اما در کل به زندگی پیچیده ی خود خو گرفته ام...

شراب امسالم را دیدید؟خیلی خوش رنگ شده....و البته خوش طعم...خیلی زحمتش را کشیدم امسال....

حال و روز سیاسی اجتماعی ام اصلا خوب نیست و چند وقتی است که دنبال نمی کنم مسایل را...نه اینکه  از همه جا بی خبر باشم ...نه ..اما وقتی دیدم که کله گنده های احزاب بعد از شلوغی ها  جیم شدند...کمی دلسرد شدم....و گفتم کار عاقلانه ای نیست که با وجود مشکلات فعلیم ...مشکلات جدید تری برای خود بسازم...

دیگر از کجا بگویم....از که بگویم....کلی حرف برای زدن داشتم و اکنون همه را فراموش کردم...

میخواستم از جناب مادیات بیشتر بگویم..اما حیفم از وقتم میاید که صرفش کنم...

در کل شرایط بهتری دارم....ارام ترم...کمی مشکلات عاطفی خرد دارم که قابل بهبود است...چند  وقتی است که درگیری هایم با پدر هم کاهش یافته....و این کمک میکند که اوضاع را بهتر تحت نظر داشته باشم....زندگی ام دیگر انقدر بی نظم نیست که حالم را بد کند....و نیز انقدر منظم نیست که دست و پایم را ببندد...

از اول اذر برنامه ی درسی ام اوج میگیرد...و باید سعی کنم که پشتکارم را از دست ندهم.....

به هر حال راضی ام....

حال نوشتی بود از احوالم

+خلق شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388وقت16:55. شراره | |